اتاق های آبی، هوای کودکی بچه های زیادی نیست.فکر می کنم هیچ آدمی نمی تواند آنقدر تنها باشد که بچه های بی سرپرست هستند*.
یک.فاتحان
به زور مقنعه ی خاکستری را از سرم کشید بیرون.کیوان و محمود دستهایم را که آنقدر محکم گرفته بودند که اگر می خواستم جلوی کارشان را بگیرم مجبور می شدم خشونت به خرج دهم،دستهایم را همراه صدای خنده و جیغ و دادشان ول کردند توی راهروی بلند بی پنجره و علیرضا مقنعه را که مثل درفش کاویانی هوا کرده بود ، دور سرش می چرخاند و موذیانه لبخند می زد.عین کابوی احمق های کارتونی بود!
خنده ام گرفته بود.چشمهای گردشان که به موهای سیخ سیخ بلوطی ام می افتاد و برق شیطنت و پیروزی را توی چشمهایشان می دیدم اصلا یادم می رفت که بار اولشان نیست از این شوخی های وحشیانه می کنند و قرار بود بار بعدی اخمی کنم و جذبه ای نشان دهم مگر حالیشان بشود که همسن و سال نیستیم و ازم یکمی حساب ببرند.که یک ذره هم نمی بردند.در یک نگاه شناخته بودندم که اینطوری سر به سرم می گذاشتند.
خیز برداشتم و مقنعه را از دستش کشیدم. یک ذره هم مقاومت نکرد، نیم نگاه پیروزمندانه ای انداخت و زل زد به من که همینطور که داشتم مقنعه را پشت و رو مرتب می کردم تا سرم کنم داشتم برایش کری می خواندم:حالا ایندفعه چسب دوقلو که زدم به سرم بعد شما مقنعه را کشیدید موهام هم باهاش اومد تو دستتون کچل شدم ، می فهمید!
سه تایی ریسه رفتند از خنده.انگار هیچ بدشان نمی آمد کچل بشوم یک دل سیر بخندند.من هم بدم نمی آمد.
ادامه را در وبلاگنویسش نقطه الف در نقطه الف بخوانید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
فرم ثبت نام و تعیین نوع همکاری برای دوستانی که در پست ثبت نام اعلام آمادگی فرموده بودند از طریق ای میل ارسال شده. چنانچه کسانی هستند که فرم را دریافت نکرده اند از طریق پست الکترونیک همین وبلاگ یک ای میل خالی به این نشانی ارسال کنند تا ترتیب ارسال فرم برایشان داده شود. یا اینکه همینجا از طريق اين لينک فرم را دريافت و پر کنيد و به نشاني پست الکترونيک همين وبلاگ ارسال نمائيد
نشانی : nik_idea@yahoo.com